تبلیغات
 نفس های بی هدف - مرگ من

مرگ من

 نه امیدی كه بر آن خوش كنم دل

نه پیغامی نه پیك آشنائی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدائی

 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

سحرگاهی زنی دامن كشان رفت

پریشان مرغ ره گم كرده ای بود

كه زار و خسته سوی آشیان رفت

 

كجا كس در قفایش اشك غم ریخت

كجا كس با زبانش آشنا بود

ندانستند این بیگانه مردم

كه بانگ او طنین ناله ها بود

 

به چشمی خیره شد شاید بیاید

نهانگاه امید و آرزو را

دریغا، آن دو چشم آتش افروز

به دامان گناه افكند او را

 

به او جز از هوس چیزی نگفتند

در او جز جلوه ظاهر ندیدند

به هر جا رفت در گوشش سرودند

كه زن را بهر عشرت آفریدند

 

شبی در دامنی افتاد و نالید

مرو! بگذار در این واپسین دم

ز دیدارت دلم سیراب گردد

شبح پنهان شد و در خورد بر هم

 

 چرا امید بر عشقی عبث بست؟

چرا در بستر آغوش او خفت؟

چرا راز دل دیوانه اش را

به گوش عاشقی بیگانه خو گفت؟

 

چرا؟ ... او شبنم پاكیزه ای بود

كه در دام گل خورشید افتاد

سحرگاهی چو خورشیدش برآمد

به كام تشنه اش لغزید و جان داد

 

به جامی باده شورافكنی بود

كه در عشق لبانی تشنه می سوخت

چو می آمد ز ره پیمانه نوشی

به قلب جام از شادی می افروخت

 

شبی ناگه سرآمد انتظارش

لبش در كام سوزانی هوس ریخت

چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟

چرا بر ذره های جامش آویخت؟

  

كنون، این او و این خاموشی سرد

نه پیغامی، نه پیك آشنائی

نه در چشمی نگاه فتنه سازی

نه آهنگ پر از موج صدائی



تاریخ : یکشنبه 2 مرداد 1390 | 12:01 ب.ظ | نویسنده : عارف | نظرات

  • paper | آی سی ام پورتال | فروش بک لینک