تبلیغات
 نفس های بی هدف - @@ Heart of Darkness @@

@@ Heart of Darkness @@





Last night I saw it there

shining in the dark again

The light that all men seem to fear

They say that sailors were drowning in the bay

And people kept away

Waiting for the riches that a wreck would bring

When the morning comes

And on and on that light returns again

To haunt the ones who would not hear the pain



I took the old path down

climbing over rocks and stones

The place I knew when I was young

And in my fear I had to carry on

Where no-one else had gone

Looking in the heart of darkness from above

To the man inside

I took my chance and set off for the light

And started the journey of my life



And in the darkest hour that light was calling me

Through the doorway to another world

And there below me I saw all the days of my life

Till the moment I stood on the shore

Worlds away, this was my destiny

To be back here in another time

And all around me I saw the faces that I knew

Reaching out, "there is nothing to fear,"

Worlds away

Come with me



Last night I saw it there, shining in the dark again

The light that all men seem to fear



Come with me, come with me

come with me


ترجمه تو ادامه مطلب

قلب ظلمت



دیشب در آنجا دیدمش

که در تاریکی میدرخشید

نوری که گویا همگی از آن می هراسند

می گویند که ملوانان در خلیج غرق گشته اند

و مردم در انتظار اموالی از کشتی غرق شده

وقتی که سپیده سر میزند

دوباره آن فروغ باز می تابد

برای تسخیر آنان که درد را برنمی تابند



به کوره راه قدیمی سرازیر شدم

صخره ها و سنگها را در می نوردیدم

جایی که در جوانی می شناختم

با وجود وحشتی که داشتم ناچار از پیمودنش بودم

جایی که پای کسی به آن نرسیده است

از آن بالا به قلب تاریکی نگریستم

به مرد درونم

بختم را آزمودم و بسوی روشنایی رهسپار شدم

و ایچنین سفر زندگیم آغاز گشت



و در تاریکترین لحظات آن نور مرا فرا میخواند

بسوی آستانی بر دروازه جهانی دیگر

و در آن پایین تمام روزهای عمرم را میدیدم

تا زمانی که بر کرانه ایستادم

از روزگاران دور تقدیرم چنین بود

تا در زمانی دیگر به اینجا باز گردم

و در تمامی اطرافم چهره هایی را میدیدم که می شناختم

دریافتم که چیزی برای ترسیدن وجود ندارد

از روزگارانی دور

با من همراه شو



دیشب آنجا دیدمش که در ظلمت میدرخشید

نوری که گویا همه از آن می هراسند



با من بیا ، با من همراه شو

با من همراه شو



تاریخ : شنبه 1 بهمن 1390 | 05:37 ب.ظ | نویسنده : عارف | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • paper | آی سی ام پورتال | فروش بک لینک